چهارشنبه, 22 مرداد 1399

من آزادم !
فقط خوابم بوی زندان میدهد
من می توانم روی چمن ها راه بروم دراز بکشم
زیر سایه درخت چنار چای بنوشم
پرواز کبوتر ها را ببینم...
بچه که بودم خانه ما کنار زندان بود و من گاهی صدای زندانیان را می شنیدم
حتی یکروز مردمی را دیدم که توی زندان بودند و به دست ها یشان دستبند زده بودند و به هر سو میکشیدند
مادرم میگفت دیوار زندان آنقدر بلند است که راهی برای آزادیشان نیست
حتی اگر چیزی هم نذر بی بی مریم بکنی فایده ندارد
مادرشان هم هر چقدر زیارت نامه بخواند باز هم فایده ندارد
آزادی خوب است !
من با صدای جیک جیک گنجشکها از خواب بیدار میشوم
صبح ها میروم کنار ساحل و به دریا نگاه میکنم
ماهی ها را میبینم که آزادند و خرچنگ ها را که زیر نور آفتاب نفس میکشند
حتی مارمولکی را دیدم که میخندید
من چقدر آزادم!
سره سفره ما هیچکس اعتصاب غذا نکرده بود
دیشب باز خواب دیدم که مرا از عمومی به سلول انفرادی بردند
دستهایم بسته بود
همه جا تاریک بود
باز جو خیلی عصبانی بود و داد میکشد
ولی من هنوز ساکت بودم
ولی باید اعتراف کنم
به همه چیز
از سلول بغلی صدای زجه می آمد
حتی مرد ها هم گریه میکردند!
من گریه مرد ها را ندیده بودم
زندانبان دادی کشید که
وقت ملاقات تمام شد !
و من بیدار شدم
ولی هنوز لباسهایم بوی زندان میدهد
من آزادم
من .......

                                              مهدی برهانی

نظرات   

 
0 #1 maryam 1391-03-24 14:22
عالیه موفق باشید
نقل قول
 

اضافه کردن نظر